خرید بک لینک
چه اسم خوبی برای توصیف امر به معروف و نهی از منکر مطرح شده "واجب فراموش شده" چطور میتونیم چیزی که مثل نماز واجبه انجام ندیم و بذاریم فراموش بشه. من فکر میکنم الان به جایی رسیدیم اول باید امر به امر به

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

توی تمام فیلم ترسناک های خارجی، همیشه یه موضوع هست که چند نفر و کنجکاو می کنه، ( و اون موضوع همه شونو به کشتن میده!!! ) و اونو توی اینترنت جستجو می کنن و کلی مطلب درباره ش به دست میارن ( حتی توی فیلم

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

یه بنده خدا بعد از چند سال بعد از اینکه بچه هاش رفتن دانشگاه ؛ دوباره میخاد ادامه تحصیل بده . بر حسب تصادف یکی از معلماش همون معلم دخترش بوده. دخترش گفته باید یه روز بیام مدرسه درستو بپرسم! علاوه بر ا

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

دسته سنجاق ها را بلخره پیدا کردم. می خواستم یه سنجاق بردارم. مجبور بودم یه سنجاقو باز کنم تا یه سنجاق دیگه رو بردارم. از خودم سوال پرسیدم این اتفاق شبیه چیه؟ باید اول یه نفر دیگه تغییر وضعیت بده تا دی

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

هر روز بیدار شدن از خواب مثل طعم بلعیدن یک بادام تلخ در جمعی است که رودروایسی داری...

هر روز بادام های بیشتر را امتحان می کنی که طعم شیرین به دهانت بیاید ولی نمی آید...

انگار هر روز می خواهد مثل روز قبل باشد.

به گذشت روز ها امیدوارم هنوز امیدوارم روزی موسم بادام های شیرین من از ره برسد...

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

همیشه برام سوال بود که چطور ممکنه استاد بلافاصله بعد از کلاس خسته باشه در حالیکه در طول کلاس کاملاً پرانرژی بود و حتی لحظه ای نمودی از خستگی در اون وجود نداشت؟ ولی از وقتی که خودم معلم شدم متوجه شدم ک

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

مردی که در حال نظافت زمین کف بیمارستان بود، داشت با کسی حرف می زد ولی هرچی نگاه کردم کسی رو ندیدم. حتی لحنش جوری بود که انگار داره یه اتفاقو به طور کامل شرح می ده و حتی با آب و تاب توضیح می ده و داره

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

از لحظه اول با خودم گفته بودم به محض رسیدن شروع می کنم به درد دل و کلی حرف آماده کرده بودم که رو به گنبدش بگم. تمام کسانی که التماس دعا گفته بودن جلوی چشمم بودن. اول از همه خودم پر از حرف بودم و کلی خواسته داشتم ازش...

ولی وقتی که رسیدم فقط یاد این یه بیت افتادم:

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

صدای قدم های غریبه ای که میاد فکر می کنم شبیه آدمای خوش بخت راه میره یا نه؟ فکر می کنم به صدای قدم هام که خسته به نظر میرسه یا نه؟ مثلاً معلومه که از صبح این ور و اون ور دویدم یا نه؟ این روزا به هر کی

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

چرا وقتی عین آدم یه حرفی رو بهمون می گن گوش نمی کنیم؟ چرا وقتی بزرگترا حرف می زنن فوری میگیم نصیحت نکن!؟ چرا حرفاشون به نظرمون کلیشه ای میاد و همه رو پشت گوش می ندازیم و حتی خیلی هاشونو فراموش می کنیم

برچسب: نویسنده: بنیامین حیدریان تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 23:09

صفحه بندی